|
بندگي و زندگي دردسر گرديد يارب زندگي حيف شد شد بندگي شرمندگي
| ||
|
پيامبراكرم(ص)فرمود: كسي كه در نوشته خود بر من صلوات بفرستد تا آن نوشته باقي است،فرشتگان براي او استغفار ميكنند. ((اللهم صل علی محمد و ال محمد)) (پست ثابت) خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد “بلندم کن “
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 11:32 ] [ ye bandeie khoda ]
بعضی از ماه ها تو زندگی آدم شاهد اتفاقات مهمی هستن یعنی در یک ماه بخصوص معمولا اتفاقات زیادی تو اون ماه واسه شخص می افته اردیبهشت ماه هم واسه من تقریبا جزو اون ماه هاست از اتفاقات 20 سال پیش تا تصادف پارسال و ......... امسال دعا کنین تو مسیر بندگی که به سمت خداست بتونیم زندگی کنیم..... [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:54 ] [ ye bandeie khoda ]
از زبان "استاد سخن حاج حسین انصاریان": شهید وقتی که لحظه جان دادنش می رسد، ملک الموت حرکت میکند ؛ خطاب می رسد: کجا می روی ؟ می گوید : "یک نفر میخواهد بمیرد، شما هم از اول خلقت آدم به من مسئولیت دادید که جانها را بگیرم ." خطاب می رسد : بنشین ؛ جان شهید را خودم باید بگیرم . بین من و او حجابی نیست . تو در حدی نیستی که بتوانی جان او را بگیری ... [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:20 ] [ ye bandeie khoda ]
چه ازدواج کرده باشید، چه نکرده باشید، باید این را بخوانید
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم،
همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به
تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش
را خوب میدیدم.
ادامه مطلب [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:39 ] [ ye bandeie khoda ]
گر خواستی حالم را بپرسی؟
. . حالم خوب است اما
. . .
. . گذشته ام درد می کند! [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 12:2 ] [ ye bandeie khoda ]
بيش از اينها فکر مي کردم که خدا خانه اي دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس خشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج و بلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برف کوچمي از تاج او هر ستاره، پولکي از تاج او اطلس پيراهن او، آسمان نقش روي دامن او، کهکشان رعدو برق شب، طنين خنده اش سيل و طوقان، نعره توفنده اش دکمه ي پيراهن او، آفتاب برق تيغ خنجر او مهتاب هيچ کس از جاي او آگاه نيست هيچ کس را در حضورش راه نيست بيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان، دور از زمين بود، اما در ميان ما نبود مهربان و ساده و زيبا نبود در دل او دوست جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت هر چه مي پرسيدم، از خود، از خدا از زمين، از آسمان، از ابرها زود مي گفتند: اين کار خداست پرس وجو از کار او کاري خداست هرچه مي پرسي، جوابش آتش است آب اگر خوردي، عذايش آتش است تا ببندي چشم، کورت مي کند تا شدي نزديک، دورت مي کند کج گشودي دست، سنگت مي کند کج نهادي پاي، لنگت مي کند با همين قصه، دلم مشغول بود خواب هايم خواب ديو و غول بود خواب مي ديدم که غرق آتشم در دهان اژدهاي سرکشم در دهان اژدهاي خشمگين بر سرم باران گرز آتشين محو مي شد نعرهايم، بي صدا در طنين خنده اي خشم خدا نيت من، در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه مي کردم، همه از ترس بود مثل از بر کردن يک درس بود مثل تمرين حساب و هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه تلخ، مثل خنده اي بي حوصله سخت، مثل حل صدها مسئله مثل تکليف رياضي سخت بود مثل صرف فعل ماضي سخت بود تا که يک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد يک سفر در ميان راه، در يک روستا خانه اي ديدم، خوب و آشنا زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست؟ گفت اينجا خانه ي خوب خداست گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند گوشه اي خلوت، نماز ساده خواند با وضويي، دست و رويي تازه کرد با دل خود، گفتگويي تازه کرد گفتمش، پس آن خداي خشمگين خانه اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟ گفت: آري، خانه اي او بي رياست فرش هايش از گليم و بورياست مهربان و ساده و بي کينه است مثل نوري در دل آيينه است عادت او نيست خشم و دشمني نام او نور و نشانش روشني خشم نامي از نشاني هاي اوست حالتي از مهرباني هاي اوست قهر او از آشتي، شيرين تر است مثل قهر مادر مهربان است دوستي را دوست، معني مي دهد قهر هم با دوست معني مي دهد هيچکس با دشمن خود، قهر نيست قهر او هم نشان دوستي ست تازه فهميدم خدايم، اين خداست اين خداي مهربان و آشناست دوستي، از من به من نزديکتر آن خداي پيش از اين را باد برد نام او را هم دلم از ياد برد آن خدا مثل خواب و خيال بود چون حبابي، نقش روي آب بود مي توانم بعد از اين، با اين خدا دوست باشم، دوست، پاک و بي ريا سفره ي دل را برايش باز کنم مي توان درباره ي گل حرف زد صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد چکه چکه مقل باران راز گفت با دو قطره، صد هزاران راز گفت مي توان با او صميمي حرف زد مثل باران قديمي حرف زد مي توان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سکوت آواز خواند مي توان مثل علف ها حرف زد با زباني بي الفبا حرف زد مي توان درباره ي هر چيز گفت مي توان شعري خيال انگيز گفت مثل اين شعر روان و آشنا: برگرفته از وبلاگ حرفهایی با خدا [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 19:4 ] [ ye bandeie khoda ]
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا
قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان
صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق
داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید
که ...بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در
این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را
ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با
من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت
رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج
داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت
نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را
میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم
برچسبها: داستانک, داستان, مطالب اموزنده [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 8:28 ] [ ye bandeie khoda ]
در اوزاکا، شیرینیسرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت. ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 11:24 ] [ ye bandeie khoda ]
روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده
است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته
باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما
امتیاز بدهم. مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم. فرشته گفت: این سه امتیاز. مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم. فرشته گفت: این هم یک امتیاز. مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم. فرشته گفت: این هم دو امتیاز. مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند. فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد! [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 8:41 ] [ ye bandeie khoda ]
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و
دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود
تا آماده رفتن شود.
پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست. [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 8:40 ] [ ye bandeie khoda ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||